تبليغاتX
خوشه اشک


جان می دهم به گوشه زندان سرنوشت
سر را به تازیانه او خم نمیکنم
افسوس بر دو روزه هستی نمی خورم
زاری براین سراچه ماتم نمی کنم
با تازیانه های گرانبار جانگداز
پندارد آنکه روح مرا رام کرده است
جان سختیم نگر که فریبم نداده است
این بندگی که زندگیش نام کرده است
بیمی به دل ز مرگ ندارم که زندگی
جز زهر غم نریخت شرابی به جام من
گر به من تنگنای ملال آور حیات
 آسوده یک نفس زده باشم حرام من
تا دل به زندگی نسپارم به صد فریب
 می پوشم از کرشمه هستی نگاه را
هر صبح و شام چهره نهان میکنم به اشک
تا ننگرم تبسم خورشید و ماه را
ای سرنوشت از تو کجا می توان گریخت
من راه آشیان خود از یاد برده ام
یک دم مرا به گوشه راحت رها مکن
با من تلاش کن که بدانم نمرده ام
ای سرنوشت مرد نبردت منم بیا
زخمی دگر بزن که نیفتاده ام هنوز
شادم از این شکنجه خدا را مکن دریغ
روح مرا در آتش بیداد خود بسوز
ای سرنوشت هستی من در نبرد تست
بر من ببخش زندگی جاودانه را
منشین که دست مرگ ز بندم رها کند
محکم بزن به شانه من تازیانه را

 

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 11:8 AM توسط پسر بارانی |

دل ديوانه

يارب مرا ياري بده تا خوب آزارش كنم

رنجش دهم زجرش دهم زارش كنم خارش كنم

از بوسه هاي آتشين وز خنده هاي دلنشين

صد شعله در جانش زنم صد فتنه در كارش كنم

در پيش چشمش ساغري گيرم ز دست ديگري

از ننگ آزارش دهم از غصه بيما رش كنم

بندي به پايش افكنم گويم خداوندت منم

چون بنده در سوداي زر كالاي بازارش كنم

هر شامگه در خانه اي چابكتر از پروانه اي

رقصم بر بيگانه اي از خويش بيزارش كنم

چون بينم آن شيداي من فارغ شد از سوداي من

منزل كنم در كوي او باشد كه ديدارش كنم

گيسوي خود افشان كنم جادوي خود شرمان كنم

چون يار شد بار دگر كوشم به آزار دگر

تا اين دل ديوانه را رازي ز آزارش كنم

 

نوشته شده در دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 9:41 AM توسط پسر بارانی |

حسرت عشق پاك

دود غم در چشمم
مي تراود اشكم
مي كند خيس گونهء سردم را
كورسوئي از عقل
همچون شمع سحر در سراشيب افول ، در سر دارم
و فانوس خيال در دستم
مي روم با پاي پياده طرف جاييكه نمي دانم چيست
يا كجاست ، يا چه نامي دارد
فارغ از هر تصميم
فارغ از خوف و رجاء
و به دور از يقين و ترديد
مي روم در راهي كه پراز پيچ و خم است
نه دليل راهي است
و نه كس چشم به راهم مانده
در شبي سرد ، نه از سرما
بلكه از نامردي
همهء جان و تنم مي لرزد
و در اين پائيزان كه پر از زردي نفرت گشته
مي روم سوي بهار
من دگر از باد خزان ، اين همه ويرانگر
اين همه قاتل سبزي اين همه بي ثمري
خسته و دل تنگم
هرچه مي بينم در خود و بيرون از خود
بانگ برمي دارند كه برو
و دراين راه پر از شيب و فراز
لحظه اي از رفتن خود پاي مكش
كه تو پا داري و پاست براي رفتن
تا كي از اين شب پر حيله و نيرنگ دل نكنم
تا كي تسليم سكوت لب بر لب بنهم
تا كي در حسرت عشقي پاك
چشم بر جادوگر شهوت كه طلسمش عالم گيرست
دوزم و حسرت بخورم
به خدا كار بشر اين همه نيرنگ نبود
به خدا برترين لذت او شهوت صرف نبود
به خدا شعر من و ما غمنامهء تزوير نبود
به خدا فاصله ها كمتر بود
به خدا قسمت ما از دنيا اين همه اشك نبود
غصه نبود ، گريه نبود ، آه نبود
فصل ما زرد نبود
چه نمودست بشر با دل خود ، با فطرت خود
واي از اين بي ثمري
داد و بيداد از اين بي خبري
چاره اش چيست ، نمي دانم هيچ
همهء همت من رفتن و رفتن گشته
رفتن از شهوت رفتن تا عشق
رفتن از كشور فكر تا به اقليم شهود
رفتن از اين پايان تا سرآغاز ظهور
تا به سرچشمهء حكمت تا نور و سرور
اين زمان بايد رفت
رفت و هيچ نپرسيد و نگفت :
تا كجا ، تا كي و مقصد چيست؟
اين زمان بايد رفت
بايد رفت

نوشته شده در دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 4:1 PM توسط پسر بارانی |

آينه آسمان

 

كنار دريا، با آب همزبان بودم .

 

ميان توده رنگين گوش ماهي ها،

ز اشتياق تماشا چو كودكان بودم !

به موج هاي رها شادباش مي گفتم !

به ماسه ها، به صدف ها، حباب ها، كف ها،

به ماهيان و به مرغابيان، چنان مجذوب،

كه راست گفتي، بيرون ازين جهان بودم .

 

نهيب زد دريا،

كه : - « مرد !

اين همه در پيچ تاب آب مگرد !

چنين درين خس و خاشاك هرزه پوي، مپوي !

مرا در آينه آسمان تماشا كن !

دري به روي خود از سوي آسمان واكن !

دهان باز زمين در پي تو مي گردد !

از آنچه بر تو نوشته ست، ديده دريا كن !

زمين به خون تو تشنه ست ، آسماني باش !

بگرد و خود را در آن كرانه پيدا كن ! »

 

خدایا

نوشته شده در سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 1:23 PM توسط پسر بارانی |

دلسرد

قصه ام ديگر زنگار گرفت:

با نفس هاي شبم پيوندي است.

پرتويي لغزد اگر بر لب او،

گويدم دل: هوس لبخندي است.

***

خيره چشمانش با من گويد:

كو چراغي كه فروزد دل ما؟

هر كه افسرد به جان، با من گفت:

آتشي كو كه بسوزد دل ما؟

***

خشت مي افتد از اين ديوار.

رنج بيهوده نگهبانش برد.

دست بايد نرود سوي كلنگ،

سيل اگر آمد آسانش برد.

***

باد نمناك زمان مي گذرد،

رنگ مي ريزد از پيكر ما.

خانه را نقش فساد است به سقف،

سرنگون خواهد شد بر سرما.

***

گاه مي لرزد باروي سكوت:

غول ها سر به زمين مي سايند.

پاي در پيش مبادا بنهيد،

چشم ها در ره شب مي پايند!

***

تكيه گاهم اگر امشب لرزيد،

بايدم دست به ديوارگرفت.

با نفس هاي شبم پيوندي است:

قصه ام ديگر زنگار گرفت.

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 2:17 PM توسط پسر بارانی |

تابوت مرگ

از تمام قصه های خود پر کشیده ام

 

وقتی که فرصت ماندن گذشته است

 

وقتی که از سکوت دلتنگ لحظه ها

 

تابوت مرگ به خانه ی من باز گشته است.

 

باید برای همیشه بمانم در این غروب

 

باید که غصه و غم را صدا کنم

 

باید که غرق لحظه ی دلتنگی ام شوم

 

احساس را با شب خود آشنا کنم.

 

در انتظار ثانیه های تهی شده

 

دیگر بهار عاشقانه ی من گل نمی دهد

 

تنها دریچه های تنهایی خیال

 

در باغ پژمرده ی اندیشه ، حاصل نمی دهد.

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 4:47 PM توسط پسر بارانی |

بغض عشق

اگر که دل سوخته ای با تو غریبه نیستم


                    که با تو بغض عشق را غزل غزل گریستم

 

مرا به خاطر بسپار لحظه به لحظه خط به خط


                     درستی مرا ببین در این زمانه غلط

 

خوب مرا نگاه کن تو ای تمام دیدنم


                    خوبم اگر یا که بدم دروغ نیستم منم

 

مرا که پشت پا زدم به راه و رسم روزگار


                     اگر عاشقی و یار مرا به خاطر بسپار

 

در آستانه این سفر پشت نگاه بدرقه

 

                     گریه نکن نگاه کن مرا به خاطر بسپار

 

سر همان کوچه سبز که میرسد به انتظار


                     من ایستاده ام هنوز مرا به خاطربسپار

 

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 4:23 PM توسط پسر بارانی |

معني سكوت

 

 تو معناي سكوت كوچه ها را خوب مي فهمي

 

                             تو از راز غريب لحظه هاي سرد آگاهي

 

تو مي داني كه تنهایي چه اندوه جگر سوزيست

 

                                   تو از لحن تمام برگهاي زرد آگاهي 

     

تو هم مانند قلب عاشقم تنهاي تنهايي   

                        

                        تو از پيچ و خم پس كوچه هاي درد آگاهي 

 

بيا دركم كن اي والاترين آيات انساني   

                        

                      تو از بغض عميق لحظه اي همدرد آگاهي

 

 

نوشته شده در سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 8:1 PM توسط پسر بارانی |

آتش عشق

دل از سنگ باید که از درد عشق

ننالد ، خدایا ، دلم سنگ نیست .

مرا عشق او چنگ اندوه ساخت

که جز غم در این چنگ آهنگ نیست

به لب جز سرود امیدم نبود

مرا بانگ این چنگ خاموش کرد

چنان دل به آهنگ او خو گرفت

که آهنگ خود را فراموش کرد !

 

نمی دانم این چنگی سرنوشت ،

چه می خواهد از جان فرسوده ام ؟

کجا می کشانندم این نغمه ها ؟

که یک دم نخواهند آسوده ام

دل از این جهان برگرفتم ، دریغ

هنوزم به جان آتش عشق اوست

در این واپسین لحظه ی زندگی

هنوزم در این سینه یک آرزوست :

 

دلم کرده امشب هوای شراب

شرابی که از جان برآرد خروش

شرابی که بینم در آن رقص مرگ

شرابی که هرگز نیایم به هوش

مگر وا رهم از غم عشق او

مگر نشنوم بانگ این چنگ را

همه زندگی نغمه ی ماتم است

نمی خواهم این ، ناخوش آهنگ را...

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 9:56 AM توسط پسر بارانی |

اندازه عشق

چرا بامن فقط بامن
نميشه چلچراغ چشم تو روشن
چرا باتو فقط باتو
نگاه من نميشه لايق خواستن

نگاه کن من چه بي اندازه ازعشق تو پرهستم
چگونه در سياهي دوچشماي تو گم هستم
چگونه ميرسم باتو به دنياي شکوفايي
چگونه ميشکنم بي تو در اندوه شکيبايي
چگونه ميکشم باتو به دوشم بار تنهايي
چگونه ميبرم باتو امروزو به فردايي
نذار تا اينهمه خواستن
سبب ساز جدايي شه
دليل مرگ يک عشقه
هنوزباتو خدايي شه

چرا بامن فقط بامن
نميشه چلچراغ چشم تو روشن
چرا باتو فقط باتو
نگاه من نميشه لايق خواستن
نگاه من نميشه لايق خواستن

 

 

نوشته شده در شنبه دوم دی 1385ساعت 5:17 PM توسط پسر بارانی |

شب ارام

 

شبي آرام بود و من
چون هميشه غرق رويايت

دو چشم عاشقم را دوخته بر آسمان
من امشب انتظار بودنت را مي كشم
كاش من عطر قدومت را ميان اين نسيم مملو از گريه
ميان ابر هاي مملو از فرياد رعد و برق يا باران
كاش من عطر قدومت را دوباره مي چشيدم
خدايا
چه سرد است
من اما همه دردم
بي حضورت بي صدايت اي سراپا همه خوبي همه عشق
همه باران همه ياس
اي حضور تو حضور باغها
اي كه عطر بدنت همچو صد جرعه شراب
مست گرداند من
من عاشق من ديوانه تو، من بي مي مست
كاش امشب بودي
من برايت حرف دارم سالها
من تو را مي خواهم
من تو را مي خوانم
من فقط با غم تو غمگينم
من فقط گهگاهي نيمه شب مي خوابم
ورنه هر شب تنها بي تو خوابم هيچ است
كاش يك شب و فقط يك شب زود
باز هم گرم حضورت همچو مردي بي باك
سرد چشمانم را غرق رويا مي كرد
امشب شراب تلخ تر از هر شب من است
چون نوش تو هميشه ز آن هر مي گرفت
زهر شراب كاش مرا تا اذان صبح
از پا در آورد

 
 
بخواب اي نازنينم
مهربانم
دلنشينم
منم من عاشقت
آرام باش اي بهترينم
من اينجا مست مستم
مست و بي پروا
شبانگاهان منم گرماي عشقت را درون بسترم خواهان
همان شبها كه من مست حضور تو
نياز تو
دو چشم دلنواز تو
خيابان را چو مستان نعره زن طي مي كنم شايد تو را در حاله اي از نور من ديدم
ولي اي كاش مي بودي و من نعره زن از مستي عشق تو اينجا باز در كنج قفس رويا نمي چيدم
من امشب وحشي ام ساقي
ز مي ، از عشق، از بازي نامردان اين دنيا
ز بدگويان كه مي گويند در دل من هوسبازم
تازه نميدانند
من مستم
من اما غرق جرمم
پي از شب بر سر دارم
آري من مستم هوسبازم عطش دارم
عطش عشق تو امشب در دل مي در شراب بي حضور تو وجودم را كمين كرده
كاش امشب ساقي لبهاي تو يا گرمي دستان تو در دل اين مجرم عاشق كمي غوغا به پا مي كرد
من اينجا كنج زندان پر عطش پر عشق يا ديوانه ام اين را نمي دانم
فقط ميدانم اي تنها حضور بي حضور
اي كه آغشته به تو دستان افكارم
در اين دنياي پر رنگ و رياي بي نفس بي عشق بي پرواز
با دل با نفس با عشق با پزواز
تو را من دوست ميدارم

 

  

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 10:59 AM توسط پسر بارانی |

درد

اگه درد را از هر طرف بخواني همان درد است

سلامي گرم از دلي سرد است

با تنهايي دل من همدرد است

 

  

آهای آدما ميخوام بگم  حال شما گريه داره ، زندگي با نامرديها غصه داره ،

 ميخوام بگم عاشقي  معنا يي نداره ،  با حرف دوستت داره از آسمون غم ميباره ،

ميخوام بگم آدما بهم دروغ نگين ، دلهای هم  و با حرفاتون نشكنين،

 ميخوام بگم پاي حرفاتون صداقت داشته باشين ، اگه ندارين هرگز عاشق نشين ،

ميخوام بگم كسي براتون دلش  نگرونه ، نمی بینید همه اش آسمونتون بارونیه،

 از آسمون اگه بارون بباره ، اشكهاي اونه كه داره مي باره،

ميخوام بگم باهم رو راست باشين ، عاشق خدا و عشقتون باشين ،

ميخوام بگم چرا دروغ ، چرا فريب ، مگه خودت دل نداري .... خوشت مياد يكي با تو همين كاررو كنه، خوشت مياد بگه دوستت داره ، بعد بذاره بره ...

حتما خوشت مياد ، دل بشكني ، آخه صداش قشنگه ، وقتي ميشكنه از چشاش خون ميباره.

اي عزيز دل با توام ...

ميخوام بگم ، خدا دلش نگرونه، عاشق آدما و ديگرونه، ميخوام بگم يكي داره از آسمون ، براتون اشك ميريزه ، نمي بيني از آسمون چطوري بارون مي باره ، اون اشك اونه که می باره .

 ميدوني از چي نگرونه؟

از شما ، از حرفاتون ، كه از صدتاي اون يكي راست نيست ،ميخوام بدونين ،

خدا جاي حق نشسته ، دلش از نامردميها شكسته ،  عزيز دل، بتو دروغ نگفتم ، عاشق و مجنون تو بودم

آلن عزیز دلم ...

 بيا با من بريم به آسمون، پيش خداي مهربون ، بگيم ما از اون آدما نيستيم ، ما از همشون جدا شديم، بهم گفتيم دوستت دارم همديگه رو تا كجا، به اندازه خدا اما يك كم كمتر از خدا.

آلن محبوب دلم ...

میدونم من مقصرم باعث تمام بدبختیهایی که کشیدی تا الان منم . منو ببخش .

خداحافظ ،از اینجا که پر غم خسته شدم میخوام برم قلبمو دادم بتو باید پس بگیرم دیگه میرم اگه یک روز درد های دنیا بریزه تو قلب من دل میسوزه ،از من نخواه بیشتر از این بسوزم خداحافظ دیگه رفتم

نمیدانی چه دلتنگم چه دلتنگ ، با یک دنیا غم و حسرت ،دل از اغوش تو کندم،آخ خدایا امشب چقدر خسته ام خسته تر از همیشه از دنیاو ادماهایی که افریدی ، که به اسونی یک قصه از عشقهای هم گذر کردن، میون این همه ادم شدم تنهاترین تنها، منو رها نکن ، که برای سعادت النم بتو نیاز دارم ، نه برای سعادت خودم،

کاش آلن این نامه رو بخونه، و بفهمه برام خیلی عزیزه ، اگه چیزی برام ارزش داشته باشه و دوستش داشته باشم فقط اونه ، با اونکه شکستم اما تو این غربت براش میمیرم،

خدایا سعادت اونو از تو میخواهم، پیروزی و موفقیت اون برام از هرچیزی ارزشمندتره ،آلن میدونی وقتی نیستی و از تو دورم ، با خودم حرف میزنم ، با خودم که نه با دلم ، اخه تو تو دلمی ، باهات حرف میزنم ، فحش میدم، با تو میخندم و با تو گریه میکنم، آلن اخ آلن خیلی دلتنگتم، کجایی ، اصلا بمن فکر میکنی ، یا نه وقتی با من حرف میزنی بیادمی ، مقصرم ، باعث بدبختیهای تو منم ، هیچوقت خودمو نمی بخشم ،

 عزیزم ...

بمن قول بده ، همیشه شاکر خداوند باشی عاشق اونم باشی  ، چون تنها شاهد دیونگیهای من نسبت به  تو اونه ،

میدونی چقدر دوستت دارم الن اونقدرکه حدی برای اون نیست ، میدونم از اینکه اینهارو اینجا مینویسم نارحت میشی اما باور کن تنها چیزی که میتونه حرفهامو بتو برسونه اینجاست ، پس منو ببخش ، 

میدونم باید بنویسم تا دلم دوباره حرفاشو از نو بخونه ، نمیدونم چرا نمیتونم همه حرفهارو روی صفحه سفید بنگارم،

کاش حسی بود ، حالی بود ، اما همه رو از دست دادم ، باورکن احساس در من مرده، عشق از من فراری است، ومن تنها در این اندیشه چگونه میتوانم بعد این زندگی کنم، چشمهایم در تنهاییم برای تنهاییم گریستن، برای سادگیم، برای اینکه چرا سرنوشت برایم اینچنین نوشته، کاش شمایی که میخوانید این برگه ها رو باور میگردید که عشق بمعنای واقعی مرده ، و دیگر نفسی ، نبضی ، قلبی برای دیگری نمی تپد.

چشات حرمت زمینه یک قشنگه نازنینه، اگه چشمات بگن اره هیچکدوم کاری نداره

آلن دوستت دارم با تمام وجودم . شايد نوشتن تنها همدرد من باشد ، شايد باور نداشته باشي كه تنها كسي كه با من ميماند اين قلم و دفتر است ،تو نيز از من سير شدي ، ميدانم از من خسته اي ، از منو عشقم ، از اينكه ساعتها منتظرم باشي ، خسته اي ، اما من انتظاري را كه اخرش تو باشي را دوست دارم ، خيلي خسته ام و تنها ، انقدر خسته ام كه نميدانم چگونه جسم خسته ام را برروي زمين ميكشم،

روزي بايد خداحافظي كنم ، از تمامي چيزهايي كه شايد روزي دلبستگی من به این دنیا بودن ، عيبي ندارد ، اين دستانم تا هستم منو ياري خواهند كرد كه بنگارم و بعد از نو انرا مرور كنم، ديگه عاشق نميشم ، ديگه دروازه قلبمو مي بندم و ميگم تا آخر تنها بمون كه هيچكس ترو درك نكرد،

هركسي به درد خودش فكر ميكنه تا بتو ، تا نيازمند تواند ترا ميخواهند اما همينكه كسي اومد تو نيز فراموش ميشي

گله اي نيست گر گله اي هست ديگر حوصله اي نيست.

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 5:45 PM توسط پسر بارانی |

شمع نيمه سوخته

وقتي چشمات ديگه اشكي براي ريختن نداشته باشه وقتي ديگه قدرت فرياد زدنم نداشته
 
 باشي.....وقتي ديگه هر چي دل تنگت خواسته باشه گفته باشي وقتي دفتر و قلم هم تنهات
 
گذاشته باشن......وقتي از درون تمام وجودت يخ بزنه.....وقتي چشم از دنيا مي بندي و
 
آرزوي مرگ مي كني....وقتي احساس‌‌‌‌‌‌‌‌‌ مي‌‌‌‌‌‌كني احساس مي كني هيچ كس تو را درك نمي كنه
 
وقتي احساس كني تنهاترين دنيا هستي و وقتي باد شمع نيمه سوخته اتاقتا خاموش كرد
 
چشمهايت را ببند و با تمام وجود از خدا بخواه صدا كه صدات كنه .
 
با اشک چشمم نوشتم دوستت دارم باور نکردی که اشک چشمم ست,
 
به خیسی چشمانم باور نداشتی.
 
با خون قلبم نوشتم عاشقانه میپرستمت بازم باور ت نشد که خون قلبم ست .
 
نمی خواستم ببینی تا در لحظه آخر زندگیم لبخندت رو ببینم به ناچار دست خونی ام را نشان دادم
 
 و تو باور کردی و خیره خون قلبم را که جاری بود نظاره کردی ولی لحظه ایی بود که چشمانم
 
را برای همیشه بستم و این هم برایم کافی ست  برای یکبار چشمان خیره ات را به قلبم دیدم  و
 
هنگام مردنم با حضور تو و عشق تو مردم.
 
مرگ هم با عشق زیبا ست.
 
دیدن تو عشق تو برایم یک رویا شده آرزومه که لااقل هنگام مرگ تو را ببینم برای آخرین بار

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 6:38 PM توسط پسر بارانی |